خرید بک لینک
چه چیز عجیبی تو روزهایی وجود داره که نماز می خونم و به سختی یه فکر ساده که درگیرم کنه از ذهنم می گذره؟ اما یه روز ول کردن نماز مثل قاطی کردن همه ی فکر هاست؟ دو ساعته نمازم رو عقب انداختم تا این فکر از سرم بگذره که چی بین من و تو باعث میشه دستم بهت نرسه؟ حالا وقتم داره تموم می شه و هنوز نمی دونم. کاش زحمت این هفتاد سال عبادت جلو روم رو می شد تو همین یه ساعت کشید ...حداقل می فهمیدم هفتاد سال چطوری قراره بپرستمت ... روزهایی که نماز نمی خونم همه چیز راجع به من خوب به نظرم میاد. راحت گریم می گیره ... ولی وقتایی که نماز می خونم همه چی محکمه . حتی هیچی به نظرم نمیاد که باعث دردم بشه جز تو . آخ خد

برچسب: نماز, نویسنده: کیارش قنبری‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:16

متوجه شده بود که بعضی چیز ها با اینکه عمیقا حسشان کرده بود . در برخورد با کلمات معنایشان تغییر می کند . به حدی که نه تنها نمی توانست آن ها را به دیگری منتقل کند . حتی خودش هنگام بیان آن ها محسوساتش را باز نمی شناخت . کار به جایی رسیده بود که اغلب از خود می پرسید آیا اندیشه ها کفایت می کنند؟ آیا آن ها تنها حرکاتی کورمال کورمال در تاریکی نیستند ؟ آیا دیدگاه مطمئن جای دیگر نیست؟ آیا در مغز انسان هنوز اعصاب کار نشده ای وجود ندارد که به زودی . یک روز . برای همیشه اندیشه ها را با خود به مکان هایی با تجلیات نامحدود ببرد؟ رومن گاری نوشته شده توسط S.T.A در پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 13:1 | لینک

برچسب: ریشه,های,آسمون, نویسنده: کیارش قنبری‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:16

منوی وبلاگ درباره وبلاگمن با کسی ملاقات کردم . یک هنرمند واقعی. نقاشی خودم رو پیشش بردم و فکر کردم شاید اون بتونه فکری به حالش بکنه . من بیشتر عمرم رو صرف نگاه کردن به این نقاشی کردم . با یه صبوری بی سابقه به خالی و پر های بی مفهوم صفحه ی خودم دل بستم . وقتیایی بود که می ترسیدم تنها بوم سفیدم رو خراب کنم برای همین با آهستگی تمام بهترین اندیشه هام و بهترین تعلیم هایی که بهم دادن رو گوشه ی سمت راست در یک سوم بالای صفحه با خط ریز نوشتم ... اون قدر ریز و در هم که از جایی که الان وایستادم تمام اون زحمات چند ساله فقط یه لکه ی سیاهه . دعا می کنم که اون هنرمند واقعی بخشی از هنرش رو به این نصفه نیمه گی

برچسب: دفتر,خاطراتم,ورق,زنم, نویسنده: کیارش قنبری‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:16

می خواستم یک عالمه چیز ازت بپرسم ...بپرسم حکمت تنهایی چیه؟ امروز هوس کردم که داشته باشمت و تخیل تو رو به من بخشید. شایدم تخیل نبود . شاید اتاق کناری هستی...

چشم هام رو قرض بدم بهت تا خودت رو اینجا ببینی ؟

یه جور قایم موشکی شده که تو هم نمی خواستی و من هم نه! فقط هر وقت من اونجام تو اونجا نیستی و جای دیگه ای از خونه مشغولی .

نوشته شده توسط S.T.A در جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 11:36 | لینک ثابت |

برچسب: بدترین,نوع,دلتنگی, نویسنده: کیارش قنبری‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:16

منوی وبلاگ درباره وبلاگمن با کسی ملاقات کردم . یک هنرمند واقعی. نقاشی خودم رو پیشش بردم و فکر کردم شاید اون بتونه فکری به حالش بکنه . من بیشتر عمرم رو صرف نگاه کردن به این نقاشی کردم . با یه صبوری بی سابقه به خالی و پر های بی مفهوم صفحه ی خودم دل بستم . وقتیایی بود که می ترسیدم تنها بوم سفیدم رو خراب کنم برای همین با آهستگی تمام بهترین اندیشه هام و بهترین تعلیم هایی که بهم دادن رو گوشه ی سمت راست در یک سوم بالای صفحه با خط ریز نوشتم ... اون قدر ریز و در هم که از جایی که الان وایستادم تمام اون زحمات چند ساله فقط یه لکه ی سیاهه . دعا می کنم که اون هنرمند واقعی بخشی از هنرش رو به این نصفه نیمه گی

برچسب: رویا, نویسنده: کیارش قنبری‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:16

صفحه بندی